در تاریخ نظریههای کلاسیک سینما، از رویکردهای واقعگرایانه که دوربین را همچون پنجرهای شفاف، رو به واقعیت میبینند، تا رویکردهای صورتگرا یا فرمالیستی که فیلم را برساختی از زبان و نشانه میدانند، پرسشی مهم و بنیادین همچنان روی میز مانده است. این پرسش که سینما چگونه میتواند همزمان شاعرانه باشد و صادق؟
سینمای ایران، در درخشانترین لحظههای خویش، پاسخی زنده به این پرسش بوده است. پاسخی که نه در اوراق و دفترهای نظریه، بلکه در دل قاب جانفزای تصویر نشسته است؛ در سکوتی طولانی، در نگاه معصوم یک کودک یا خیره شدن پرحوصله لنز دوربین به پیچ خاموش یک گذر…
آنچه این سینما را از سینمای دیگر سرزمینها متمایز میکند، همین رشته نازک ولی ناگسستنی است که میان واقعیت و شعر تنیده شده است. آنجا که بخش عمدهای از سینمای جهان، رئالیسم را در برابر شاعرانگی مینشاند، سینمای ایران نشان داده است که واقعگرایی خود میتواند شعر باشد؛ شعری آرام که در بطن زندگی عادی و روزمره، در برشی نان، در کاسهای آب یا در تلألؤ نرم یک نگاه، خانه کرده است. و این همان چیزی است که نظریهپردازان سینمای مدرن آن را «رئالیسم شاعرانه» نامیدهاند؛ سینمایی که از دل خردترین رویدادهای زندگی، تصویری برمیکشد که از خود آن رخداد بزرگتر است.
ایران سرزمینی است که در آن اقلیمها، زبانها، قومیتها و بافتهای اجتماعی و فرهنگی گوناگون در کنار هم میزیند. سینمای این سرزمین، آینهای است که همین بافت رنگین را در خود میتاباند. از فیلمهایی که در دامنههای سرسبز و کوهستانی شمال یا پهنای گرم جنوب نفس میکشند تا آنها که در دل شهرهای پرهیاهوی مرکزی جان میگیرند، سینمای ایران توانسته است بیآنکه فرهنگها را به یک شکل درآورد، تصویری رنگارنگ از یک ملت بسازد. این ویژگی، از دیدگاه نظریه «سینمای ملی»، اهمیتی ویژه دارد. چه، سینمای ملی موفق آن نیست که روایتی یکدست و یکصدا از هویت عرضه بدارد، بلکه آن سینمایی است که میگذارد تا صداهای گوناگون یک فرهنگ، در دل همنوازی ارکستری یگانه، هر یک جداگانه بخواند. و این تنوع در سینمای اجتماعی ایران، هرگز تزئینی و در حاشیه نبوده، بلکه خود متن بوده؛ خود جان روایت. زندگی یک زن سرپرست خانوار، یک معلم، یک کودک کار، پیرمرد تنها یا جوان روستایی، هرکدام در این سینما داستانی مستقل یافتهاند. و انسان در آنها، نه ابزار قصه، بلکه محور و مقصد بوده است. آنچه نظریههای انسانگرایانه سینما بر آن پای میفشارند. این انسانیبودن، در دل خود، رگهای از امیدی پنهان نیز میپروراند. حتی در تلخترین روایتهای سینمای اجتماعی ایران، همیشه نبضی از کرامت انسانی، از ایستادگی در برابر سختی، همچنان میتپد. و این ویژگی است که سینمای ایران را از سینمای صرفاً انتقادی یا سیاهنما جدا میکند؛ زیرا نقد اجتماعی در آن، نه از نومیدی، که از باوری راسخ به امکان بهبود انسان و جامعه برمیخیزد.
از پارادوکسهای زیبای سینمای ایران، همین بس که غنایش از دل سادگی میجوشد. بسیاری از درخشانترین لحظههای این سینما، نه در صحنههای پرخرج و از دل فنونی پیچیده، که در یک نگاه ساکت، یک مکث کوتاه، یا یک دیالوگ آرام شکل گرفتهاند. و این ویژگی را میتوان در پرتو نظریه «سینمای حداقلی» بازخوانی کرد؛ در پیوند با رویکردهایی که اقتصاد تصویر و روایت را میستایند؛ رویکردهایی که باور دارند حذف حشو و زواید، نه ضعف که خود قدرت اثر است.
همین غنا در سادگی، سینمای ایران را به سوی زیباییشناسیای سوق داده است که در آن، کمترین گفتن، بیشترین پیام است. تصویر دری نیمهباز، سایهای لغزیده بر دیوار، یا سکوتی کشیده میان دو شخصیت، بیش از هر گفتوگوی مفصلی، معنا را در فضای فیلم میپراکَنَد. و این شیوهای است وامدار سنت دیرینه ادب و شعر ایران؛ سنتی که در آن ایهام، استعاره و اشاره، جایگاهی برابر یا حتی برتر از بیان مستقیم دارند. از همینروست که میتوان گفت سینمای ایران، در ژرفترین لایههای خویش، وارث شعر فارسی است.
باری، شاعرانگی در سینمای ایران، هرگز آرایهای بیرونی و تزئینی نیست که بر تن فیلم پوشیده شده باشد؛ بلکه جهانبینیای است که از دل ساختار روایت و تصویر، آرامآرام به بیرون میتراود، همچون رایحهای که از شکاف دری بسته، یا دیواری بلند بیرون بیاید. در نظریههای «سینمای شعر» تأکید میشود که شاعرانگی سینمایی زمانی زاده میشود که فیلم از منطق خطی و علّیومعلولی فاصله میگیرد و به تصویر اجازه میدهد فراتر از کارکرد روایی خود، معنایی دیگر بیافریند. سینمای ایران، بهویژه در آثار اجتماعی خویش، بارها این مرز باریک را با ظرافتی خاموش پیموده است. پس، صحنهای که در خدمت روایت است، همزمان تصویری تأملبرانگیز و دیرپا در خاطره تماشاگر مینشاند.
این شاعرانگی، با اینهمه، هرگز از خاک سخت واقعیت جدا نمیافتد. برخلاف شعرگونگیای که گاه به انزوای زیباییشناختی میانجامد، شاعرانگی سینمای ایران در دل زخمهای اجتماعی زندگی میکند: در فقر، در مهاجرت، در نابرابری، در تنهایی. و این همآغوشی شعر و درد اجتماعی، شاید مهمترین میراث نظری و عملی این سینما باشد؛ چرا که ثابت میکند شعر و نقد اجتماعی، نه در تقابل، که در همراهی با یکدیگر، اثری ژرفتر میآفرینند.
باری، سینمای اجتماعی ایران، در طول دههها، نهتنها آینه جامعه، که گاه چراغِ راه تغییر در نگاه عمومی بوده است؛ نسبت به کودکان کار، حقوق زنان، عدالت آموزشی، یا سلامت روان. این کارکرد، در پرتو نظریههای «سینمای متعهد» یا رویکردهایی که برای فیلم نقشی فراتر از سرگرمی میشناسند، اهمیتی دوچندان مییابد. فیلمی که مخاطب را با واقعیت زیسته گروهی از هموطنانش روبهرو میکند، دری به همدلی جمعی میگشاید که کمتر رسانهای دیگر میتواند به ژرفای آن برسد.
این تأثیرگذاری اجتماعی، اغلب بیآنکه شعاری بوده باشد، رخ داده است. این سینما بهجای گفتن آنچه باید باشد، آنچه هست را نشان داده است. و همین راهِ خاموش و غیرمستقیم، بیش از هر خطابهای در دل مخاطب نشسته است. این خود، بار دیگر، همان پیوند شعر و اجتماع را به یاد میآورد: تصویر شاعرانه، آنگاه که با درد اجتماعی همراه شود، بیآنکه بر مخاطب فشاری آورد، جانش را دگرگون میکند.
از شگفتیهای سینمای ایران، یکی هم توانایی سخنگفتن با مخاطب جهانی است، بدون آنکه هویت بومی خویش را واگذارد. این پدیده، از دیدگاه نظریههای سینمای جهانی، نمونهای درخشان از آن چیزی است که میتوان «جهانیبودن از دل محلیبودن» نامید. فیلمی که در کوچهای معلوم، با گفتاری معین و دغدغهای بومی روایت میشود، میتواند در دل تماشاگری در دورترین گوشه جهان، احساسی مشترک برانگیزد. چرا که عشق، فقدان، امید و رنج، از مرزهای جغرافیایی فراتر میروند.
این ظرفیت، همزمان گواهی است بر اینکه اصالت و جهانشمولی، دشمن یکدیگر نیستند. بلکه هرچه اثری به ریشههای بومی خویش صادقتر بماند، میتواند ژرفتر با انسانِ فراسوی مرزها سخن بگوید. سینمای ایران، در این راه، نشان داده که وفاداری به خاک خویش، نه دیواری در برابر گفتوگو با جهان، که پلی بهسوی آن بوده است.
باری، این سینما، سینمایی نیست که فقط دیده شود. بلکه سینمایی است که زیسته میشود، همچون نفَسی که در جان تماشاگر مینشیند. در هر قاب آن، مشتی خاک، وزش نسیمی خنک و ترنمِ نگاه ساکنان این سرزمین در جریان است. در روزگاری که تصویر، گاه به کالایی زودگذر فروکاسته شده، سینمای ایران یادآور این حقیقت کهن است که دوربین همچنان میتواند ابزار شعر باشد، ابزار حقیقت، ابزار محبت به انسان. شاید همین، بزرگترین ستایشی باشد که میتوان درباره این سینما نوشت: سینمایی که در سادگیاش، در کمخرجیاش، در مظلومیتِ آرامش، جهانی از معنا را در دل خویش جای داده است.
*استاد دانشگاه تهران و معاون توسعه فناوری و مطالعات سینمایی سازمان امور سینمایی
۵۹۵۹

جدیدترین اخبار پربحث