با ما همراه باشید

سینمای ایران و جهان

«توالت» نوزاد زیبایی بود که در آغوش خودم مُرد/ مرگ ماه‌چهره خلیلی گشوده‌شدن فصلی غیرقابل پیش‌بینی در زندگی‌ام بود

نخستین قدم‌های سوسن پرور در دنیای هنر نه به عنوان بازیگر که به عنوان کارگردان بود. اگرچه سهمش از سه تجربه اول کارگردانی‌ در تئاتر؛ «توالت»، «تُف (شوک)» و «اشتبْ با ه گرد تنها»، با وجود موفقیت‌هایی که در جشنواره‌ها ازجمله جشنواره تئاتر فجر به دست آورد بیش از آن‌که شادی باشد، اندوه بود.

منتشر شده

در

«توالت» نوزاد زیبایی بود که در آغوش خودم مُرد/ مرگ ماه‌چهره خلیلی گشوده‌شدن فصلی غیرقابل پیش‌بینی در زندگی‌ام بود

نرگس کیانی: سوسن پرور را چه مانند بسیاری، با نقشی که سکوی پرشش مقابل دوربین شد؛ فریدهٔ سریال «بزنگاه» به یاد بیاورید، چه با نقطه اوجش در سینما؛ اکرمِ «بوتاکس» و چه با درخشش به‌عنوان یک کمدین زن در «جوکر۲؛ طبقه بیست‌ویک»، به هر حال ازجمله بازیگرانی است که در هر اثری حضور داشته باشد حتما به چشم می‌آید. به چشم آمدنی که از نخستین تجربه کارگردانی او در بیست‌ویکمین جشنواره تئاتر فجر (۱۳۸‍۱) آغاز شده و علی‌رغم همه موقعیت‌های دراماتیک و گاه تراژیکی که از سر گذرانده تا امروز ادامه داشته است. نخستین قدم‌های سوسن پرور در دنیای هنر نه به عنوان بازیگر که به عنوان کارگردان بود. اگرچه سهمش از سه تجربه اول کارگردانی‌ در تئاتر؛ «توالت»، «تُف (شوک)» و «اشتبْ با ه گرد تنها»، با وجود موفقیت‌هایی که در جشنواره‌ها ازجمله جشنواره تئاتر فجر به دست آورد بیش از آن‌که شادی باشد، اندوه بود. تا جایی که «توالت» را به نوزاد زیبایی تشبیه می‌کند که در آغوش خودش جان داد و ناگزیر شد نامش را از مقابل عنوان «کارگردان» در نمایش «تُف (شوک)» بردارد چون احتمال پذیرفته‌نشدن کار را در جشنواره بین‌المللی تئاتر طنز اصفهان (۱۳۸۳) براساس قضاوت از روی نام کارگردان، سایه به سایه خود می‌دید. «توالت» و «تُف (شوک)» بخت یارشان بود که اولی، نه تنها به جشنواره هجدهم تئاتر فجر رسید که تقدیر کارگردانی را برای سوسن پرور و بازیگری را برای مجید رحمتی به همراه آورد و دومی، جایزه اول بازیگری جشنواره سوم تئاتر طنز اصفهان را نصیب سوسن پرور کرد. «اشتبْ با ه گرد تنها» اما علی‌رغم همه رویاهایی که کارگردانش برایش دیده بود در مرحله بازبینی رد شد.     

سوسن پرور هنگامی که از اراک به تهران آمد (۱۳۸۷)، کولهٔ پروپیمانی از تجربه بر دوش داشت اما اجرای تئاتر برای تماشاگر ساکن تهران به چشمش با اجرا برای تماشاگری که همیشه می‌شناخت یکسان نبود. همان‌طور که مخارج تنها زندگی کردن در تهران با بودن کنار خانواده در اراک با هم نمی‌خواند. او در مقطعی کوتاه از دنیای هنر بریده شد و در موقعیتی شغلی قرار گرفت که کیلومترها دور از رویاهایش بود. او صحنه دراماتیک رویارویی با مادرش را در پیتزافروشی، دختر؛ صندوقداری این سوی کانتر و مادر؛ مشتری ایستاده آن سوی کانتر، طوری تعریف می‌کند که پابه‌پایش «صدای شکستن قلب مادر» را می‌شنوید وقتی می‌پرسد؛ «سوسن! تو این‌جا واقعا خوشحالی؟!». این صدا دست او را که در مسیری خلاف جهت آب فروافتاده بود گرفت و هم‌جهت با جریان کائنات روانه آینده‌ای کرد که قرار بود روی صحنه تئاتر، بر پرده سینما و در قاب تلویزیون رقم بخورد.

سال ۱۳۸۷، بازی در نقش «سیاه» و شنیدن این‌ جمله از داود فتحعلی‌بیگی که تو بهترین سیاهی هستی که تا به حال با بازی زنان دیده‌ام، برای شادی یک عمر کفایت می‌کرد اما صدای شکستن قلب مادر آن‌جا که پرسیده بود: «تو این‌جا واقعا خوشحالی؟!» بلندتر از آن بود که لحظات خوش سوسن پرور همین‌قدر کوتاه باشد. سکوی پرش در انتظار بود و سوسن پرور آماده‌تر از همیشه برای پریدن؛ پریدن با فریدهٔ «بزنگاه» حتی اگر آن‌طور که خودش می‌گوید مخاطب آن‌قدر میان او با این شخصیت دچار این‌همانی شده باشد که مُهر «فریده» برای همیشه بر پیشانی‌اش بماند. چه باک! وقتی هنگام بازی جلوی دوربین رضا عطاران شعف‌زده بوده و خوشحال و با آن که بیش از ۱۸ سال از بازی در نقش «فریده» می‌گذرد یک بار هم نشنیده که کسی بگوید فریدهٔ «بزنگاه» را دوست نداشته است و این برای سوسن پرور یعنی خود پیروزی.

سوسن پرور این شب‌ها در نمایش کمدی «ویژه بانوان نیست» به نویسندگی کیمیا خلج، کارگردانی سعید حشمتی و تهیه‌کنندگی علی اکباتانی در پردیس تئاتر و موسیقی شهرزاد با مرضیه صدرایی (احترام‌خانم)، ژاکلین آواره (نسیم)، آرزو نادری (شیلا) و وحیدرضا صادقپور (در دو نقش) روی صحنه است و آن‌چه در ادامه می‌خوانید بخش نخست گفت‌وگو با اوست در کافه‌خبر خبرآنلاین از سال‌های دور و نزدیک به بهانه بازی در این نمایش.

«توالت» نوزاد زیبایی بود که در آغوش خودم مُرد/ مرگ ماه‌چهره خلیلی گشوده‌شدن فصلی غیرقابل پیش‌بینی در زندگی‌ام بود

اگر موافق باشید می‌خواهم قبل از پرداختن به نمایش «ویژه بانوان نیست» که این‌ شب‌ها روی صحنه پردیس تئاتر و موسیقی شهرزاد می‌رود به چند سال قبل، به نخستین نقطه عطف کارنامه کاری‌تان برگردیم. به ۲۴ سال پیش، هنگامی که ۲۷ ساله بودید و به‌ عنوان کارگردانی از شهر اراک با نمایش «توالت» در بیست‌ویکمین جشنواره بین‌المللی تئاتر فجر (۱۳۸۱) شرکت کردید. «توالت» هم تقدیر کارگردانی را برای شما به همراه آورد و هم تقدیر بازیگری را برای مجید رحمتی. با وجود آن که چهره‌هایی در مسابقه بخش صحنه‌ای جشنواره حضور داشتند که هر کدام وزنه‌ای بودند. با این حساب حضور شما و تقدیر شدن‌تان، یک اتفاق به حساب می‌آمد.

آن اتفاق، سونامی زندگی کاری من بود، یک نقطه عطف. این موقعیت اگر به عنوان کارگردانی از تهران، در جشنواره تئاتر فجر برایم فراهم آمده بود شاید چندان قابل توجه نبود. تفاوت سقف تئاتر در تهران با دیگر شهرهای ایران موضوع تازه‌ای نیست که بخواهم در این‌جا به آن بپردازم. با در نظر گرفتن این موضوع، من کارگردانی از اراک بودم که هم کارم در جشنواره پذیرفته شده بود و هم دیده شده بود و این به معنای پشت سر گذاشتن هفت‌خوان رستم بود. هفت‌خوانی که ازجمله شامل اثبات خود در برابر نگاه‌های بعضا تنگ‌نظرانه و روابطی که گاهی به جای ضوابط حاکم است، می‌شد. درواقع، در چنین شرایطی کار شما باید آن‌قدر خوب باشد که آدم‌ها خودشان از این که بخواهند با شما دشمنی کنند و زیرآب‌تان را بزنند، شرمنده شوند. در کنار این‌ها، مشکلات مالی را هم اضافه کنید و کمک‌هزینه‌ای را هم که «وجود نداشت» در نظر بگیرید. تا جایی که ممکن بود شما همه مراحل را پشت سر بگذارید و در جشنواره هم پذیرفته شوید، اما توان مالی آمدن به محل برگزاری جشنواره را نداشته باشید. برای همین هنوز هم خوب خاطرم هست با چه سختی مینی‌بوسی را که می‌خواستیم با آن به تهران بیاییم کرایه کردیم. تصور کنید که ما با پشت سر گذاشتن مجموع این دشواری‌ها، توانسته بودیم از عهده رساندن خودمان به جشنواره تئاتر فجر برآییم و نه تنها از عهده این کار برآمده بودیم که کارمان هم دیده شده و مورد توجه قرار گرفته بود. طوری که ۶ نوبت روی صحنه رفتیم؛ اتفاقی که در جشنواره تئاتر فجر با توجه به بسته‌شدن جدول آن از پیش و مشخص بودن روز و ساعت هر اجرایی از هفته‌ها قبل، اگر نگویم بی‌سابقه حداقل کم‌سابقه بود. از این ۶ نوبت اجرا البته یک نوبت به خاطر یکی از داوران مسابقه بخش صحنه‌ای بود که به موقع به سالن نرسید و مجید رحمتی ناچار شد ساعت ۱۲ و نیم شب، با خستگی تمام، در سالن خالی از تماشاگر، برای اجرای داوران روی صحنه برود. این اتفاق در حالی رخ داد که اجرای ما در اصل مونولوگی خطاب به تماشاگر و نیازمند حضور مخاطب در سالن بود. ضمن این که مجید در نوبت قبلی اجرا سرش در اثر برخورد با جایی، شکسته بود و با این حال چنان اجرا کرد که هم تقدیر کارگردانی و هم تقدیر بازیگری نصیب‌مان شد.

«توالت» با وجود آن که همراه با نمایش «خر از دست رفته» به کارگردانی فرهاد اصلانی برای اجرا در خارج از کشور انتخاب شد اما به واسطه شبنامه‌هایی که علیه‌مان منتشر و به سیاسی‌کاری متهم‌مان کردند این اتفاق رخ نداد. در حالی که من نه آن زمان و نه هم‌اکنون نه دانش سیاسی‌کاری داشته‌ام و نه قصدش را. کار تا آن‌جا بالا گرفت که من حتی نتوانستم در شهر خودم، اراک، اجرای عمومی داشته باشد. «توالت» با توجه به خط داستانی‌اش که حول محور تکنولوژی می‌گشت و همچنین پیوندش با مقطعی از زمان که روی صحنه رفت، هیچ‌گاه از امکان اجرای دوباره برخوردار نشد. در نتیجه می‌توانم بگویم «توالت» درواقع برای من حکم نوزادی را داشت که در آغوشم مُرد و همواره اندوهگینش خواهم بود. این نکته را هم اضافه کنم که هرکجا صحبتی در مورد نمایش «توالت» به‌عنوان کاری کارگاهی که براساس بداهه شکل گرفت می‌شود بر خود لازم می‌دانم که از مجید رحمتی به خاطر شعور، استعداد و معرفتش سپاسگزاری و تاکید کنم که اگر مجید بازیگر این نمایش نبود، «توالت» هیچ‌وقت «توالت» نمی‌شد.

با این حساب می‌توان گفت «توالت» و نمایشی که بعد از «توالت» روی صحنه بردید؛ «تُف (شوک)» و نمایشی که بعد از «تُف( شوک)» اجرا کردید؛ «اشتبْ با ه گرد تنها» سه‌گانه‌ای بود که در زمان خود آن‌طور که باید قدر ندید؟

این سه‌گانه بیش از آن که زمینه‌ای برای پریدن من در کارگردانی تئاتر فراهم کند موجب شد به عنوان کارگردانی سیاسی‌کار شناخته شوم. کار دوم من، «تُف (شوک)» در مسیر رسیدن به جشنواره تئاتر فجر تا مرحله استانی بالا رفت اما در مرحله منطقه‌ای رد شد و من این نمایش را که ناگزیر به تغییر اسم آن به «شوک» شدم نه به نام خودم به‌عنوان کارگردان که به نام سمیه شوقی به جشنواره بین‌المللی تئاتر طنز اصفهان (۱۳۸۳) ارائه دادم. در حالی که به خاطر بازی در آن رتبه اول بازیگری را به دست آوردم. خاطرم هست زنده‌یاد محمدعلی کشاورز وقتی سمیه را به‌عنوان کارگردان نمایش دید تعجب کرد و پرسید دختر به این کوچکی، چه‌طور کار به این خوبی را کارگردانی کرده‌ای؟! در حالی که دلیل من برای گرفتن این تصمیم رد شدن نمایش «توالت» بود که با نام خودم به جشنواره ارائه‌اش کرده بودم و همین مجابم کرد که «تُف (شوک)» را به نام سمیه شوقی به جشنواره ارائه کنم.

اگر یاهو مسنجر و اتاق‌های چت آن و مناسباتش را به یاد داشته باشید آن‌چه در مورد فضای «اشتبْ با ه گرد تنها»، کار سومم، می‌گویم برای‌تان آشنا خواهد بود. بلک‌باکسی را تصور کنید که تماشاگران در میانه آن، در خطی طولی، پشت به پشت هم نشسته‌اند. تماشاگران یک سوی این خط، خانه کاراکتر دختر و تماشاگران سوی دیگر، خانه کاراکتر پسر را می‌بینند. بر مبنای مناسبات آشنای اتاق‌های چت ازجمله مخفی‌کردن هویت، کاراکتر دختر خود را پسر و کاراکتر پسر خود را دختر به یکدیگر معرفی می‌کنند و… «اشتبْ با ه گرد تنها» اثری بود که اگر در زمان خود روی صحنه می‌رفت، بی‌اغراق می‌توانست تغییری بزرگ ایجاد کند در حالی که در مرحله بازبینی رد شد. شاید برای‌تان جالب باشد که من به جای بروشورهای معمول آن زمان، از کارت اینترنت dial up استفاده کرده و به جای شناسه‌ کاربری و کلمه عبور نام بازیگران را نوشته بودم که برای دیدن‌شان باید کارت را می‌خراشیدید. خاطرم هست یکی از بازبین‌ها اساسا متوجه نشده بود که این بروشور کار من است و پرسید این کارت‌های اینترنت چندساعته هستند؟! در مجموع این برخوردها موجب ناراحتی شدید من شد و در نهایت، اگرچه نه صرفا به این دلیل، از اراک به تهران مهاجرت کردم (۱۳۸۷). 

پس، ۱۰ شب اجرای عمومی نمایش «تُف (شوک)» در اراک آخرین فعالیت‌تان در حوزه کارگردانی بود و  میان دو مقطعی که به کارگردانی تئاتر برای اجرای عمومی پرداختید، منهای کارهایی که برای جشنواره کارگردانی کردید، فاصله زمانی چند ساله به وجود آمد. اشاره‌ام به زمانی است که بار دیگر پس از سال‌ها با کارگردانی نمایش «هایلایت» (تئاتر باران- ۱۳۹۶) به صحنه آمدید.

واقعیت این است که من از کارگردانی تئاتر در تهران می‌ترسیدم. ترس از نپذیرفته‌شدن از سوی مخاطب تهرانی، ترس از در دسترس نبودن آن‌چه برای طراحی صحنه، دکور، لباس و کارگردانی احتیاج داشتم و ترس‌هایی دیگر از این قبیل. ترس‌هایی که بعد از چهل سالگی با فکرکردن به آن‌ها از خود می‌پرسید فایده‌شان چیست آن هم در حالی که لیوان عمرتان روز به روز خالی و خالی‌تر می‌شود؟ ضمن این که انگار از چهل سالگی به بعد کم‌تر و کم‌تر از قبل از باختن می‌ترسید و به این نتیجه می‌رسید که گیرم هم ببازید چه اتفاقی می‌افتد؟ من آرزوهای بسیاری برای کارگردانی و اجرا در سر داشتم و تصور می‌کنم برگشتن دوباره‌ام به کارگردانی، لطف خدا به من بود. این شد که «هایلایت» را اجرا کردم، آن هم اجرایی موفق و پرمخاطب و بعد از آن با خود گفتم چه از این بهتر و چرا بعدی را روی صحنه نبرم؟ و نتیجه این که «داری داری داری داری یا نداری؟» (تئاتر باران- ۱۳۹۷) را البته تنها برای ۲۱ شب، اجرا کردم. بعد از سال ۱۳۹۷ اما با از دست دادن ماه‌چهره خلیلی دچار چنان تلاطماتی شدم که می‌توانم به گشوده‌شدن فصلی غیرقابل پیش‌بینی در زندگی شخصی‌ام تعبیرش کنم. تا جایی که می‌توانم بگویم در تصورات هم نمی‌گنجید مرگ او این چنین چهارچوب زندگی‌ام را به لرزه درآورد و به این میزان غمگین و اندوهگینم سازد طوری که برگشتن دوباره به زندگی برایم دشوار شود.

هم‌زمانی شیوع ویروس کرونا و مرگ ماه‌چهره مرا بسیار آزار داد. بعد از آن هم به‌واسطه کم‌لطفی‌ و بی‌مهری منتهی به ممنوع‌الفعالیت شدن بود که روز به روز احساس عدم تسلط بر زندگی کاری و شخصی‌ام در من تشدید می‌شد تا جایی که گمان می‌کردم عنان زندگی‌ام را به دست روزگار سپرده‌ام و هیچ چیز در اختیار من نیست. این روند، با وجود کارهایی که در عرصه بازیگری و نه کارگردانی انجام می‌دادم، گمان می‌کنم تا ۱۴۰۱، ۱۴۰۲ ادامه داشت. اکنون اما علاقه‌مندم بار دیگر کارگردانی تئاتر را تجربه کنم و یک بار دیگر نمایش «داری داری داری داری یا نداری؟» را پاییز امسال روی صحنه ببرم. چرا که به نظرم در اجرای سال ۱۳۹۷ این نمایش، به واسطه هم‌زمانی‌اش با پروژه‌ای تصویری که در آن حضور داشتم حق مطلب به درستی ادا نشد. ضمن این که معتقدم نمایشی به روز است که به درد این روزهای‌مان بخورد. در نتیجه امیدوارم با توجه به این که قدم‌های اولیه ازجمله صحبت با تهیه‌کننده‌ای نازنین برداشته شده است بار دیگر به عنوان کارگردان روی صحنه حضور داشته باشم.

با خبر برگشتن دوباره‌تان به عرصه کارگردانی، دست کم می‌توانیم بگوییم این بخش از صحبت‌مان علی‌رغم تلخی‌اش؛ از تشبیه «توالت» به نوزادی مُرده در آغوش‌تان تا بازماندن «تُف (شوک)» در مرحله جشنواره منطقه‌ای از رقابت برای حضور در جشنواره تئاتر فجر و ردشدن «اشتبْ با ه گرد تنها» در مرحله بازبینی، پایانش خوش است.

بله، امیدوارم.

به عنوان دومین نقطه عطف کارنامه کاری‌تان می‌خواهم به سال ۱۳۸۷ برویم. سالی که برای شما بسیار طوفانی از سر گذشت؛ از اراک به تهران آمدید و در موقعیتی شغلی مشغول به کار شدید؛ صندوق‌دار یک پیتزافروشی که بسیار متفاوت با آن چیزی بود که در رویاهای‌تان می‌پروَراندید. صحنه مواجهه‌ با مادرتان در پیترافروشی هم که آن‌قدر دراماتیک هست که خود می‌تواند یک صحنه داستانی باشد، لحظه‌ای که از شما پرسید: «سوسن! تو این‌جا واقعا خوشحالی؟!»

من برای مادرم بسیار در مورد این که چرا می‌خواهم هنر بخوانم توضیح داده بودم و این فقط یکی از چیزهایی بود که گفته بودم. گفته بودم من وقتی مشغول این کار (بازیگری، کارگردانی و…) هستم خوشحالم، تو دلت نمی‌خواهد من خوشحال باشم؟ خاطرم هست ازجمله چیزهای دیگری که گفته بودم این بود که من دلم نمی‌خواهد وقتی مُردم فقط تو بدانی که مُرده‌ام، من دلم می‌خواهد همه بدانند که من مُرده‌ام. با این حال جمله‌ای که مادرم در آن لحظه به من گفت، در لحظه‌ای که من این‌سوی شیشه‌ کانتر پیتزافروشی و او سوی دیگر ایستاده بود و هیچ‌کدام دلش را نداشتیم که قدمی به سمت هم برداریم این بود که: «سوسن! تو این‌جا واقعا خوشحالی؟!» این جمله‌ای است که هنوز هم مرا متاثر می‌کند. من در آن لحظه که مادرم گفت: «من دختر فوق‌لیسانس بزرگ نکرده‌ام که برود در پیتزافروشی کار کند، این کار را که با دیپلم هم می‌توانستی بکنی.» صدای شکستن قلبش را به وضوح شنیدم.

«توالت» نوزاد زیبایی بود که در آغوش خودم مُرد/ مرگ ماه‌چهره خلیلی گشوده‌شدن فصلی غیرقابل پیش‌بینی در زندگی‌ام بود

و دوربرگردان راهی که در آن خوشحال نبودید قبول پیشنهاد بازی در نمایشی بود که سامان ارسطو بازی در آن را به شما پیشنهاد داده بود؛ نمایش «عروسی حاکم ملایر با دختر شاه پریون» نوشته داود فتحعلی‌بیگی که در تماشاخانه سنگلج روی صحنه رفت. نقشی که سامان ارسطو به شما پیشنهاد داده بود، نقش «سیاه»، نقشی است که در طول تاریخ نمایش ایران کم‌تر زنی در آن بازی کرده و عموما در اختیار مردان است.

ما این نمایش را نخستین بار سال ۱۳۸۶ در سیزدهمین جشنواره نمایش‌های آیینی- سنتی اجرا کردیم و یک سال بعد بود که سامان ارسطو در تماشاخانه سنگلج نوبت اجرای عمومی گرفت. پاسخ اولیه من به پیشنهاد بازی در این نمایش به دلیل آن‌که تصور می‌کردم در موقعیت شغلی جدید می‌توانم سروسامانی به زندگی مالی‌ام بدهم منفی بود و اگرچه آن‌چه بر زبان آوردم این بود که «نمی‌خواهم و نمی‌آیم و دست از سرم بردارید!» اما خدای من شاهد است که لحظه به لحظه ساعت‌هایی که می‌دانستم گروه در حال تمرین است فکر و ذکرم با آن‌ها بود. تا روزی که خودم با ارسطو تماس گرفتم و پرسیدم تمرین‌تان کجاست؟ می‌خواهم بیایم!

در مورد نقش سیاه نیز اگر بخواهم صادقانه پاسخ بدهم باید به دشواری تقلید صدای این نقش بدون آسیب رساندن به حنجره اشاره کنم. تقلیدی که تا روز آخر اجرا هم نتوانستم آن‌طور که باید، اجرایش کنم. هرچند استاد داود فتحعلی‌بیگی تلاش بسیار کردند تا کمکم کنند اما از سوی دیگر یکی از شاخصه‌های مهم بازیگر نقش سیاه، توانایی بداهه‌پردازی و حاضرجوابی او در چهارچوب فضای خلق شده روی صحنه است و من ذاتا از این توانایی برخوردارم. برای همین برآمدن از پس اجرای این شاخصه روی صحنه برایم آسان بود هرچند صدایم چنان‌چه اشاره کردم تا روز اجرا آن‌گونه که می‌خواستم نشد. بعد از اجرا، نقدهایی شایسته در مورد بازی‌ام در مطبوعات نوشتند و این اظهارنظر خود استاد فتحعلی‌بیگی بود که گفتند تو بهترین بازیگر زنی بودی که من تا به حال در نقش سیاه دیده‌ام. آن هم به خاطر توانایی‌ام در بداهه‌پردازی بود. چراکه سیاه کسی است که بتواند در هر لحظه با حفظ چهارچوب آن‌چه روی صحنه می‌گذرد نوآوری تازه‌ای ارائه دهد و نوآوری در لحظه، چیزی است که من همیشه در آستین دارم و در می‌توانم بسیار شایسته و بایسته، شانه‌به‌شانه شخصیت مقابل جواب پس دهم.

و در کار سامان ارسطو با فریده فرامرزی هم‌بازی بودید و همین زمینه‌ای برای حضورتان در «بزنگاه» و بازی در نقش «فریده پرور» شد که هم نخستین تجربه بازی‌تان در سریالی تلویزیونی را رقم زد و هم سکوی پرش‌تان شد. ضمن این که دلیل جلب توجه رضا عطاران به شما، جدا از توانمندی‌تان در بازی هم جالب توجه بود.

رضا عطاران که به تماشای «عروسی حاکم ملایر….» آمد درواقع لطف خدا بار دیگر شامل حال من شد و برای نقش فریده انتخاب شدم و پریدم دیگر. پردنی که طبیعتا آینده کاری مرا رقم زد و برای همین همان زمان در هر گفت‌وگویی بسیار از او تشکر می‌کردم. خاطرم هست او بعد از دیدن یکی از این گفت‌وگوها، با من تماس گرفت و گفت نیازی به این همه تشکر نیست، چون من زمانی که تو را برای نقش فریده انتخاب کردم حتی برای لحظه‌ای از ذهنم نگذشت که در حال کمک کردن به تو هستم، من فقط به دنبال بازیگری بودم که گریم نقش فریده را نه تنها پس نزند که آن را عاشقانه بپذیرد و تو این مشخصه را داشتی.

جایی گفته بودید، نقل به مضمون می‌کنم، این برگشتن ورق را صدقه صدای شکستن قلب مادرتان می‌دانید در لحظه‌ای که پرسید «سوسن! تو واقعا این‌جا خوشحالی؟!»

بله، چون چیز دیگری پیدا نمی‌کنم جز این که بگویم مادرم کاری کرد که ورق برگردد. وگرنه من تمام آن‌چه را می‌توانستم به کار گرفته بودم و نمی‌شد و این که شد کار مادرم بود که با موج حرکت کائنات هم‌جهت شدم. در حالی که تا پیش از آن انگار به سختی در تلاش برای حرکت خلاف جهت رودخانه خروشانی بودم که مرا دربرگرفته بود.

«توالت» نوزاد زیبایی بود که در آغوش خودم مُرد/ مرگ ماه‌چهره خلیلی گشوده‌شدن فصلی غیرقابل پیش‌بینی در زندگی‌ام بود

شما قرار بود با نقش «فریده» به دنیای تصویر معرفی شوید، می‌خواهم بدانم چه‌طور به این بلوغ رسیده بودید که گریم فریده را به‌عنوان عنصری در خدمت نقش بپذیرید؟

این را صادقانه می‌گویم که گریم فریده از نظر من، به شدت بکر بود و نه تنها تاثیر منفی نداشت که برعکس باعث دیده شدن نقش فریده شد. تا جایی که فکر می‌کنم اگر هر نقش دیگری را جز نقش «فریده» در «بزنگاه» بازی می‌کردم به این میزان دیده نمی‌شدم. خاطرم هست خانم مهری شیرازی، گریمور «بزنگاه» حین تست گریم بسیار مراقب بود و مرتب با من صحبت می‌کرد انگار که بخواهد مرا به این باور برساند که گریم خیلی بدی هم نیست و نیاز نقش است. در حالی که جواب من این بود که آنقدر بابت این گریم خوشحالم که حد ندارد، یک گریم منحصربه‌فرد که با وجود گذشت ۱۸ سال از آن هنوز مشابه‌اش را در نقشی تجربه نکرده‌ام. من درک می‌کنم اگر در ذهن برخی تصویر سوسن پرور با تصویر فریده دچار چنان این‌همانی شده باشد که نتوانند از یکدیگر تفکیک‌شان کنند و مُهر فریده برای همیشه بر پیشانی من مانده باشد. این از نظر من هیچ اشکالی ندارد. چون من نقش فریده را در نهایت خوشحالی و شعف‌ بازی می‌کردم و همین که تا به حال از یک نفر نشنیده‌ام که «فریده» را دوست نداشته باشد به معنای پیروزی من است.

درواقع اشاره‌ام به این نکته است که با این میزان پذیرش و گشاده‌دستی در قبول تغییری که در جهت زیباترشدن‌تان نبود، انگار در اقلیت قرار می‌گیرید، چون انتخاب اکثریت احتمالا چیز دیگری‌ست.

من بعد از دیده‌شدن بازی‌ام در این نقش، هربار از کسی می‌شنیدم نترسیدی که با این گریم زشت ‌شوی؟! تعجب می‌کردم که زشت‌شدن یعنی چه؟ اساسا زشت یعنی چه؟ وقتی تو به‌عنوان بازیگر به کمک گریم به نقشی نزدیک‌تر می‌شوی چرا نباید از آن لذت ببری؟ اگر زشت‌شدن یعنی ابروهای اصلاح‌نکرده و سبیل‌های برنداشته که احتمالا همه‌مان صورت‌هایی مشابه را از دوران راهنمایی و دبیرستان‌ خاطرمان هست. آن صورت‌ها زشت بودند؟ از نگاه من نبودند. من اگر بخواهم از زشت و زشتی مثال بزنم مثلا به کار کسی اشاره می‌کنم که  دستش را از پنجره ماشین بیرون می‌آورد و در خیابان زباله می‌ریزد، کاری که اگر تبدیل به عادت شده باشد کسی که انجامش می‌دهد هم به چشمم زشت می‌آید. وگرنه چیزهایی که هیچ‌کدام‌مان هیچ‌ نقشی در انتخاب‌شان نداشته‌ایم چه‌طور می‌توانند باعث قضاوت و تقسیم‌بندی براساس معیار زشتی و زیبایی شوند.

شما بعد از «فریده پرور» در «بزنگاه»، با نقشی کاملا متفاوت، اگرچه کوتاه اما در یادماندنی، به سریال «روزگار قریب» کیانوش عیاری پیوستید. همان‌طور که خودتان اشاره کردید اگر «بزنگاه» را نقطه پرش‌تان در دنیای تصویر در نظر بگیریم می‌خواهم بدانم به نظرتان این روزها تلویزیون به‌عنوان یک رسانه هم‌چنان از چنین قدرتی برخوردار است که بتواند چنین تاثیری در آینده کاری یک بازیگر، کارگردان، نویسنده و… داشته باشد؟ درواقع هم‌چنان می‌توان چنان آثار باکیفیتی هم‌چون «بزنگاه» و «روزگار قریب» را از قاب تلویزیون به تماشا نشست؟

من البته به عنوان کسی که در خانه‌اش تلویزیون ندارد گزینه مناسبی برای دادن پاسخی تحقیقی به این سوال نیستم و نگاهم بیشتر حسی است. با این حال اما چند سالی است که معمولا می‌توان میزان اقبال یا عدم اقبال به موضوعات گوناگون ازجمله آثار هنری مانند سریال‌های تلویزیونی را از میزان و نوع واکنشی که در شبکه‌های اجتماعی مانند اینستاگرام و توئیتر شکل می‌گیرد، حدس زد. مثلا بسیار پیش می‌آید که سریالی را در شبکه نمایش خانگی دنبال نکنید اما تکه‌های پربیننده آن را در شبکه‌های اجتماعی ببنید. من اما تکه پربیننده یا وایرال‌شده‌ای را از تولیدات نمایشی تلویزیون در شبکه‌های اجتماعی ندیده‌ام، مگر قسمت‌هایی از اظهارات شاذ و تعجب‌برانگیز برخی مجریان تلویزیونی را در برنامه‌های زنده و تولیدی گفت‌وگومحور این رسانه.

از این جهت، اگرچه با اطمینان نمی‌گویم اما به نظرم می‌رسد گاهی اثرگذاری صفحات شخصی هنرمندان در شبکه‌ اجتماعی بر جامعه، بیش از اثرگذاری تولیدات تلویزیون است. من تصور می‌کنم تلویزیون متاسفانه از زمانی که «اهالی» خود را از دست داد، به این وضعیت گرفتار شد. بر کلمه «اهالی» به معنای کسانی که اهل جایی هستند، به جایی تعلق دارند و در جایی ریشه کرده‌اند، تاکید می‌کنم. درواقع همان‌طور که به عنوان مثال من اهل اراکم، هنرمندانی اعم از بازیگران، کارگردانان، نویسندگان، طراحان و…. بودند که «اهل تلویزیون» قلمداد می‌شدند. تلویزیون اما با از دست دادن اهالی‌اش، چهره‌هایی غیربومی را ساکن این رسانه کرد که ده‌ها سال هم بگذرد هیچ‌گاه به قدر اهالی این رسانه، دلسوز آن نخواهند بود و تعصبش را نخواهد کشید. مثل وقتی که خودتان ساکن خانه‌تان نیستید و خانه را به دست مستاجر سپرده‌اید، مستاجری که می‌داند مهمان امروز و فردای خانه شماست، پس هر روز هم که در برابر چشم‌اش شیر آبی را ببیند که چکه می‌کند دستی به آن نمی‌رساند تا پیچ و مهره‌اش را سفت کند یا پیچ و مهره‌ای نو برایش بخرد. چراکه احساس تعلقی به آن خانه ندارد. به عقیده من، در حال حاضر صداوسیما مانند خانه‌ای است که از هر گوشه و کنارش آب چکه می‌کند و کسی را هم برای انداختن یک پیچ و مهره نو به شیرهای آب در حال چکه‌کردنش نه در دسترس دارد و نه اگر در دسترس داشته باشد، الزاما، از او کمک می‌گیرد و کار را به او می‌سپارد.

باز هم تاکید می‌کنم که به دلیل آن که مخاطب برنامه‌های تلویزیون نیستم، گزینه مناسبی هم برای صحبت در مورد آن نخواهم بود و آن‌چه می‌گویم براساس برداشت حسی‌ام است. من وقتی که می‌بینم مجری‌ای مانند عادل فردوسی‌پور، کارگردانی مانند رضا عطاران، برنامه‌سازی مانند سروش صحت و… دیگر در تلویزیون نیستند طبیعی است که از خودم بپرسم به جای آن‌ها چه کسانی مشغول کارند؟ کسانی که پیش از آمدن به تلویزیون آن‌چنان گم‌نام بوده‌اند که حتی با وجود وایرال‌شدن تکه‌هایی از برنامه‌های‌شان در شبکه‌های اجتماعی به کمک همان اظهارنظرهای عجیب، باز هم نام و نشان‌شان را نمی‌دانیم؟ من از این که برداشت حسی‌ام این چنین است، آن هم نسبت به جعبه‌ای که روزگاری جعبه جادو بود و این روزها جادویش از آن گرفته شده، غصه‌دار می‌شوم و شعبده‌بازی را می‌بینم که همه فنون شعبده‌بازی‌اش لو رفته و بساطش بی‌مشتری شده است. فنجان لبالب آبی را می‌بینم که هر بار جرعه‌ای از این آب را در جویی رها کرده است. آن آب پیچ‌وتاب‌خوران رفته و با شدت و حدت به راهش در جایی دیگر ادامه داده و فنجانی خالی باقی مانده است.

«توالت» نوزاد زیبایی بود که در آغوش خودم مُرد/ مرگ ماه‌چهره خلیلی گشوده‌شدن فصلی غیرقابل پیش‌بینی در زندگی‌ام بود

اگر از آن سو، نه به عنوان مخاطب برنامه‌های تلویزیون که به عنوان بازیگر به سریال‌ها نگاه کنید، چه‌طور؟ خاطرم هست در جایی، نقل به مضمون، حضور پرتکرارتان را در مقطعی از زمان در نقش دختران چشم‌انتظار ازدواج در سریال‌های تلویزیونی ناشی از فیلمنامه‌های تکراری – و احتمالا آزاردهنده- که به دست‌تان می‌رسید دانسته و خودتان را هم مقصر قلمداد کرده بودید که چرا بازی در این نقش‌ها را پذیرفتید. می‌خواهم بدانم این فیلمنامه‌های تکراری بودند که میان شما و سریال‌های تلویزیونی -علی‌رغم حضورتان در سال‌های اخیر در برنامه‌هایی مانند فصل دوم مستندمسابقه «بومگرد»- فاصله انداخت؟

نه، من درواقع سال‌ها به دلیلی که ترجیح می‌دهم به آن نپردازم، ممنوع‌الفعالیت بودم و اگر هم پیشنهادی می‌شد، اجازه کار نداشتم.

و پیش از این مقطع ممنوع‌الفعالیتی، آن فیلمنامه‌های تکراری آزاردهنده بودند؟  

صادقانه بخواهم بگویم وقتی من آن زمان بیشتر به بُعد مالی ماجرا نگاه می‌کردم اکنون نمی‌توانم تظاهر کنم که برایم آزاردهنده بوده‌اند. ضمن این که با وجود تکراری بودن نقش‌ها، من تلاشم بر این بود که در حد توانم قدرتمندانه بازی‌شان کنم و برای هیچ‌کدام کم نگذارم. در کنار این، اگر از سمت من به ماجرا نگاه کنید زاویه‌ای دیگر را می‌بینید. من هرچه‌قدر در تئاتر تنگدستی و نداری را تحمل کردم، در تلویزیون قراردادهای خوبی بستم و توانستم کارهایی را که دوست داشتم انجام دهم. کارهایی که دوست داشتم نه خرید فلان مدل ماشین که رفتن به سفرهایی بود که همیشه می‌خواستم بروم. کارهایی که دوست داشتم کمک به دوستان و اطرافیانم بود چون هیچ‌وقت عقیده نداشته‌ام که پول من فقط پول من است و همیشه آن‌چه را داشته‌ام متعلق به دوستان و اطرافیانم هم دانسته‌ام.

هرچند پیشاپیش می‌دانم که احتمالا برخی حرف زدن از این موضوع را به حساب نمایشگری و جلوه‌فروشی می‌گذارند اما علاقه‌مندم که بگویم از کمک کردن به اطرافیانم کیف می‌کنم؛ چه کسانی که از پیش می‌شناسم‌شان و دوستانم هستند و چه کسانی که تصادفا وارد جریان زندگی‌ام می‌شوند. من حرف زدن از این موضوع را نه جلب توجه که تبلیغ مهربانی می‌دانم و معتقدم باید از آن گفت و خدا را شکر می‌کنم که این توان را به من داده است. توانی که تصور نمی‌کنم باید از چشم دیگران پنهانش کنم و برای همین دوستان و اطرافیان و همکاران و بسیاری دیگر از کسانی که مرا می‌شناسند بر این موضوع صحه می‌گذارند و تاییدش می‌کنند. این تعریف از خود نیست، این تبلیغ است. تبلیغ این که اگر آن‌قدر دست‌تان به دهان‌تان می‌رسد که بعد از کنار گذاشتن پول شام‌تان باز هم چیزی در جیب‌تان می‌ماند آن را به دیگران کمک کنید و مطمئن باشید زندگی‌تان بسیار زیباتر می‌شود. 

پایان بخش اول/ ادامه دارد….     

۵۹۲۴۲

ادامه مطلب
برای افزودن دیدگاه کلیک کنید

یک پاسخ بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

جدیدترین اخبار پربحث

خبر مهم اخیر

«مجله فان فارسی» از سال ۱۳۹۰ مجله‌ای در حوزه سرگرمی، سبک زندگی، سفر و فرهنگ روزمره است که با انتشار محتوای جذاب و الهام‌بخش، تجربه‌های زندگی شهری، تفریح، هنر و لحظه‌های خوش را برای مخاطبان روایت می‌کند. کپی بخش یا کل هر کدام از مطالب "فان فارسی" تنها با کسب مجوز مکتوب امکان پذیر است.