نرگس کیانی: از روزگاری که نشستهای نقد کتاب، رونمایی آثار، جلسات شعرخوانی، نمایش فیلم، اجراهای کوچک موسیقی و… پل سرخ کابل را از یک چهارراه پررفتوآمد به شناختهشدهترین مرکز فرهنگی این شهر تبدیل کرده بود، اگرچه تنها ۵ سال میگذرد اما هر سالش به هزار سال میماند. پل سرخ کابل از مرداد ۱۴۰۰ با سقوط شهر به دست طالبان، دیگر نه نشستهای فرهنگی، نه اجراهای موسیقی و نه حضور گسترده دختران و پسران و حالوهوای سالهای نظام جمهوریت، هیچکدام را به چشم ندید و اگرچه هنوز هم چهارراهی شلوغ است اما شلوغیاش از شور و نشاطی نیست که زمانی آن را به قلب فرهنگی کابل تبدیل کرده بود، از رفتوآمد خودروها و رهگذرانی است که زیر سایه طالبان «به مُردگانی متحرک میمانند، در شهری که روحش مُرده است.» این را مجتبی خاوری، خواننده موسیقی پاپ افغانستان و یکی از اعضای گروه دو نفره «موهانبند» در توصیف کابل میگوید؛ «شهری که روحش مُرده است و شهروندانش به مردگانی متحرک میمانند.» این نوازنده گیتار و خواننده موسیقی پاپ، متولد سال ۱۳۷۵، زاده و بزرگشده ایران از ولایت دایْکُندی افغانستان این روزها در کنار دیگر عضو «موهانبند»؛ عرفان مبینی روی صحنه نمایش «مرگ اشرف غنی» به نویسندگی و کارگردانی ابراهیم پشتکوهی است. نمایشی که همه عوامل آن از میان هنرمندان افغانستانی ساکن ایران انتخاب شدهاند تا نشانی باشد از این که مهاجران افغانستانی، جز تصویر عموما کلیشهای ما ایرانیان از آنها، میتوانند خالق تصاویر دیگری هم باشند.
ابراهیم پشتکوهی نمایش «مرگ اشرف غنی» را نخستین بار در چهلوچهارمین جشنواره تئاتر فجر (۱۴۰۴) روی صحنه برد و موفق به کسب جایزه بهترین نمایشنامه اقتباسی شد. نمایشنامهای که پشتکوهی میگوید در طول سابقه ۲۸ سالهاش در حوزه تئاتر نخستین بار برای نوشتن آن دست به اقتباس از اثری ایرانی زد و با گرتهبرداری از بهرام بیضایی در «مرگ یزدگرد»، از خود پرسید اگر پس از سقوط کابل (۲۴ مرداد ۱۴۰۰- ۱۵ اوت ۲۰۲۱)، اشرف غنی، نه آنطور که در خبرها آمده بود با چمدانهایی در دست و سوار بر هلیکوپر که پای پیاده از کاخ ریاستجمهوری رو به سوی حاشیه کابل فرار کرده باشد، چه؟ اگر در خانهای در حاشیه کابل پناه گرفته باشد، چه؟ برای ساکنان آن خانه چه اتفاقی میافتد؟ و…. نمایش «مرگ اشرف غنی» به تهیهکنندگی مهدی طوفانی با بازی عیسی حسینی، آرزو غلامی، نادر محمودی، فرشته محمدی، بشیر احمد نیکزاد، فریماه پروانی و مبینا صافی در تماشاخانه هیلاج روی صحنه است و آنچه در ادامه میخوانید حاصل حضور ابراهیم پشتکوهی (نویسنده و کارگردان)، مجتبی خاوری (خواننده و نوازنده) و فرشته محمدی (بازیگر) در کافهخبر خبرآنلاین است.

اگر موافقید گفتوگو را با اشاره به یادداشتتان با عنوان «اولین دیدار من با بیضایی» آغاز کنیم. یادداشتی به بهانه درگذشت بهرام بیضایی (۵ دی ۱۳۱۷- ۵ دی ۱۴۰۴) که در بخشی از آن چنین آورده بودید: «بعد از ۲۸ سال، برای اولینبار در کارنامه تئاتریام از یک نمایشنامه ایرانی اقتباس کردم. تصمیم داشتم روز افتتاحیه با او تماس بگیرم اما او رفت و نگاه من به «مرگ یزدگرد» ندید.» نخست میخواهم بدانم چه شد که تصمیم به اقتباس از «مرگ یزدگرد» (۱۳۵۸) بهرام بیضایی گرفتید.
ابراهیم پشتکوهی: من همچنان، به دلایل گوناگون، بر این عقیدهام که نمایشنامه «مرگ یزدگرد» بهرام بیضایی، بهترین نمایشنامه فارسی موجود است. طبیعتا شرح کامل این دلایل در بحث امروز ما نمیگنجد. پس تنها اشاره میکنم که نوع روایت، عدم قطعیت، چندصدایی، مواجهه خلاقانه با تاریخ، زبان و… ازجمله دلایلی است که مرا به این عقیده رسانده است. به اولینباری که در کارنامه تئاتریام، پس از ۲۸ سال، به اقتباس از نمایشنامهای ایرانی دست زدهام اشاره کردید. احتمالا میدانید که در طول تمام این سالها، بیشترین مواجهه من با نمایشنامههای ویلیام شکسپیر بوده است. با این حال، «مرگ یزدگرد» را به دلایلی که اشاره کردم همواره در گوشه ذهن داشتم. در سال سقوط کابل (۲۴ مرداد ۱۴۰۰- ۱۵ اوت ۲۰۲۱)، شکست اشرف غنی از طالبان و فرار او از کاخ ریاستجمهوری، بیش از هر چیز برای من تداعیکننده شکست یزدگرد، آخرین پادشاه ساسانی در جنگ با اعراب و پناه گرفتنش در آسیابی بود که داستان نمایشنامه بهرام بیضایی در آنجا میگذرد. پس با گرتهبرداری از بهرام بیضایی در «مرگ یزدگرد»، از خود پرسیدم اگر اشرف غنی، نه آنطور که در خبرها بود با چمدانهایی در دست و سوار بر هلیکوپر که پای پیاده از کاخ ریاستجمهوری رو به سوی حاشیه کابل فرار کرده باشد، چه؟ اگر در خانهای در حاشیه کابل پناه گرفته باشد، چه؟ برای ساکنان آن خانه چه اتفاقی میافتد؟ و….
این در ذهن من بود تا باب آشنایی با دوستانی که هماکنون در «مرگ اشرف غنی» میبینید؛ مهدی طوفانی (تهیهکننده)، مجتبی خاوری و عرفان مبینی (گروه موسیقی موهانبند)، فرشته محمدی و آرزو غلامی (بازیگر) و دیگر دوستان باز شد. با توجه به این که طرح اولیه نمایشنامه و نوع روایت را از مدتها پیش در ذهن داشتم با طی کردن پروسهای که بیش از یک سال از شروع آن میگذرد، توانستیم نمایشی را روی صحنه ببریم که امروز در تماشاخانه هیلاج میبینید.

این باب آشنایی چهطور باز شد؟
پشتکوهی: از آنجایی که هیچ اتفاقی، اتفاقی نیست و هیچچیزی اتفاق نمیافتد مگر در زمان خود، عوامل مختلفی دست به دست هم داد تا این باب باز شود. ازجمله حضور فریماه پروانی که هماکنون در «مرگ اشرف غنی» نیز حضور دارد در اثر قبلی من، «ذرات آشوب» در گروه دستیاران کارگردان. او که اصالتا افغانستانی است از دوستانش فرشته محمدی و آرزو غلامی برای تماشای «ذرات آشوب» دعوت کرد و ما در پایان نمایش با یکدیگر صحبت کردیم. این یکی از قلابهایی بود که آرامآرام گیر کرد. هرچه گذشت این روابط بیشتر شد و در نهایت ما را در دل ماجرایی انداخت که هماکنون میبینید.
تماشاگری که پیش از این پیگیر تماشای آثار ابراهیم پشتکوهی بوده او را دست کم تا پیش از «هملت پشتکوهی» (۱۴۰۱) و «از نظر سیاسی بیضرر» (۱۴۰۲) به عنوان نمایشنامهنویس و کارگردانی با سبکی ویژه خود میشناخته است. نمایشنامهنویس و کارگردانی که فرهنگ بومی بندرعباس و هرمزگان را تا آن سوی مرزها به نمایش گذاشته و در آثارش میتوان علاقه او به سبک و شیوه اجرای نمایشهای شرقی و فرمها و تصاویر شاعرانه را دید و تماشاگر با این ذهنیت که اثری توام با فضایی سورئالیستی و رئالیسم جادویی با نوع خاصی از موسیقی خواهد دید به تماشای آثارش مینشسته است. نمایش «مرگ اشرف غنی» کجای این مسیر قرار میگیرد؟
پشتکوهی: تغییر ژانر در روند کار من، اولین بار با نمایش «هملت پشتکوهی» اتفاق افتاد. نمایشی پُستناتورالیستی با ریشه در آثار ایبسن و گورکی که طی یک ساعتونیم از زندگی یک خانواده جنوبی داستانی جنایی- معمایی را روایت میکرد. من در «هملت پشتکوهی» حریم امنی را که سالها بود در آن به سر میبردم با بیرون زدن از ژانری که در آن تخصص داشتم، شکاندم و حاصلش را دوست داشتم. در «از نظر سیاسی بیضرر» نیز که اولین اثر کمدی من بود، کار در فضای کمدی سیاه را تجربه کردم. در این میان «مرگ اشرف غنی» شاید در وهله اول اثری ناتورالیستی به نظر برسد اما معتقدم در دقایقی نیز به «تئاتر شقاوت» آنتونن آرتو پهلو میزند. دقایقی که میکوشد تماشاگر را از حریم امنی که در پناه آن به تماشای یک اثر نمایشی نشسته است بیرون بکشد و در احساساتش نفوذ کند. تمام تلاش من در این نمایش، چنانچه در «هملت پشتکوهی» نیز چنین کردم، نامرئی کردن حضور کارگردان در هدایت بازیگران بود. چراکه مهمترین تعریف این روزهایم از کارگردانی، ساختن فضاست. برای همین تمام تلاشم بهعنوان کارگردان معطوف به این بود که تماشاگر احساس کند واقعا در کابل بوده و یک ساعتو۲۰ دقیقه را در خانهای در حاشیه این شهر گذرانده است.

جناب پشتکوهی اشاره کردند که نخستین ملاقاتتان به زمانی برمیگردد که به عنوان تماشاگر به تماشای «ذرات آشوب» نشستید. میخواهم از زبان خودتان بشنوم که پیوستنتان بهعنوان بازیگر به «مرگ اشرف غنی» که اولین تجربه حضورتان را روی صحنه تئاتر رقم زد، چهطور اتفاق افتاد.
فرشته محمدی: من و آرزو غلامی برای تماشای «ذرات آشوب» به سالن اصلی تئاتر شهر رفته بودیم و اولین باری که با آقای پشتکوهی صحبت کردیم در پایان این نمایش بود. خاطرم هست مدتی بعد با آرزو تماس گرفتند و پیشنهاد دادند که به یکی از جلسات تمرین نمایش تازهشان برود. آن روز، من و آرزو با هم به جلسه تمرین «مرگ اشرف غنی» رفتیم و تا جایی که به یاد دارم تعداد کسانی که در حال اتود زدن بودند بالای۲۰ نفر بود. من و آروز هم اتود زدیم و خوششانس بودیم که مدتی بعد آرزو در نقش مادر و من در نقش دختر به تمرینها پیوستیم. من در تمرین، هنگام بازی در نقش فیروزه، بسیار به آنچه خودم بهعنوان فرشته محمدی، در زندگی از سر گذرانده بودم فکر میکردم. برای همین از جایی به بعد تفکیک فرشته و فیروزه از یکدیگر برایم دشوار شد و در لحظاتی واقعا نمیتوانستم بگویم در حال بازیکردن نقش فرشتهام یا فیروزه. با شروع اجرا اما فیروزه هر شب برایم شکل روشنتری به خود گرفت. بهخصوص بعد از واکنشهای به شدت احساساتبرانگیز مخاطبان که احساس بر عهده داشتن مسئولیتی سنگین را در من دامن میزند. این شبها چیزی که مدام به آن فکر میکنم این است که فیروزه از من چه میخواهد؟ و تلاش میکنم آنچه را او میخواهد روی صحنه بسازم. من اگر در طول تمرین و حتی شبهای نخست اجرا بهخاطر نَفْس بازی کردن در یک اثر نمایشی و روی صحنه بودن، روی صحنه میرفتم به مرور احساس کردم بودن من به خاطر همه دختران و زنان افغانستانی و رنجی است که میبرند. برای همین دوست دارم فیروزه و رنجش روی صحنه بیش از اینها دیده شود، نه چون من نقش فیروزه را بازی میکنم، چون فیروزه راوی بخشی از رنجی است که دختران و زنان افغانستانی بردهاند و میبرند.
مجتبی خاوری و عرفان مبینی، جدا از این که هماکنون بهعنوان اعضای گروه موسیقی روی صحنه نمایش «مرگ اشرف غنی» حاضرند از خوانندگان شناختهشده موسیقی پاپ افغانستان هم هستند. میخواهم ابتدا کمی از خودتان و گروهتان؛ «موهانبند» بگویید و بعد از پیوستنتان به تازهترین نمایش ابراهیم پشتکوهی.
مجتبی خاوری: من متولد ۱۳۷۵ زاده و بزرگشده ایران از ولایت دایْکُندی افغانستان هستم. در زندگی من، از کودکی، اتفاقاتی رخ داد که به مرور زمان موجب شد به موسیقی به چشم پناهی برای رهاشدن از دردهایم نگاه کنم. مادر من به خاطر اعتیاد پدرم از او جدا شده بود و من که شاگرد اول یا دوم دبیرستان بودم با وجود علاقهمندی به ادامه تحصیل، ناگزیر از شروع به کار شدم؛ در یک مرغداری در آبیک استان قزوین. روزهای اول کار کردن در مرغداری به من که تا آن زمان پشت میز و نیمکت مدرسه بودم، بسیار سخت میگذشت. مادرم بعد از وخیمشدن دیابتش و رفتن به کما، تنها میتوانست چشمهایش را باز و بسته کند و حتی با گاواژ تغذیه میشد و خاله بزرگم در خانه خودش از او پرستاری میکرد. کار بزرگی که آرزویم جبران کردن آن برای اوست. مرخصی دو روزه ماهانه من مدتها به عیادت از مادرم میگذشت تا این که در ۱۵، ۱۶ سالگی او را از دست دادم. درد بزرگم آن زمان این بود که مادرم را نداری کشت و اگر شرایط بهتر بود شاید این اتفاق نمیآمد. بعد از آن دوباره به مرغداری برگشتم و با فشار خواهر خدابیامرزم به دامادمان، او مرا به سهراه امینحضور، بورس لوازم خانگی برد، از چرخدستیهای بازار یکی برایم خرید و گفت آنقدر اینجا منتظر میمانی تا اعتماد کاسبها به تو جلب شود.

اینطور شد که روزها در سهراه امینحضور کار میکردم و شبها در اتاقی مجردی با دیگر همولایتیهایم میخوابیدم. همان زمان بود که با آکادمی موسیقی خاوری، آشنا شدم و روزهای جمعه، روز برگزاری کلاس برای من که حول وحوش ۱۸ سال داشتم و آرزویم شرکت در مسابقه استعدادیابی «ستاره افغان» بود، به بهترین روز هفته تبدیل شد. گذشت تا شنیدم انبار خالقی در سهراه امینحضور حسابدار میخواهد. «نرمافزار حسابداری و انبارداری آسان» را ظرف یکی، دو ماه یاد گرفتم و در آنجا مشغول به کار شدم. روزهایم آن زمان از ۸ صبح تا ۷ شب در انبار خالقی میگذشت و شب که به اتاق مجردی برمیگشتم، شامی میخوردیم و وظیفهام را که ظرف شستن بود انجام میدادم و همین که میخواستم شروع به تمرین گیتار کنم همولایتیهایتم میگفتند دینگ دینگ نکن! صبح میخواهیم برویم سر کار! تقریبا در همین زمان بود که خانهای در شوش گرفتم و روزها بعد از تمام شدن کارم در انبار، به فرحزاد میرفتم و از ۸ صبح تا ۱۲ شب در کافهای در فرحزاد آواز میخواندم، خاطرم هست روزانه ۷۰ یا ۸۰ هزار تومان از انبار حقوق میگرفتم و شبها که در کافه میخواندم ۱۵۰ هزار تومان درمیآوردم و این اولین بار بود که از هنرم نه تنها پول درآوردم که بیشتر از کار اصلیام برایم درآمد داشت.
من سال ۲۰۱۹ برای شرکت در مسابقه «ستاره افغان»؛ آخرین دوره برگزاری این مسابقه که با سقوط کابل دیگر برگزار نشد، اقدام کردم و از میان تقریبا هزار نفری که از ولایات مختلف متقاضی شرکت بودند نخست جزو ۱۶۰ صدای برتر، بعد جزو ۲۴ صدای برتر و بعد جزو ۱۲ صدای برتر شدم و مسابقه از اینجا شروع شد. من در نهایت به فینال آن مسابقه راه پیدا کردم و دوم شدم.

و گروه موسیقی «موهان بند» بهعنوان یک گروه موسیقی پاپ افغانستان از اینجا شکل گرفت؟
خاوری: هدف من ماندن در کابل، بعد از سالیان سال زندگی در غربت بود. من حتی مکانی را که برای راهاندازی یک آموزشگاه موسیقی در این شهر در نظر داشتم انتخاب کرده بودم و قول و قرارهایمان را با عرفان مبینی که بعدتر «موهانبند» را با یکدیگر شکل دادیم گذاشته بودیم. این اتفاقات اما همزمان با شیوع ویروس کرونا بود و آنچه رخ داد مرا ناچار کرد از افغانستان به ایران برگردم. با برگشت به ایران، روزی دوستی با من تماس گرفت و گفت تهیهکننده و برنامهگذار کنسرتی را میشناسد که به دنبال خواننده افغانستانی است. من هرچند در آن لحظه باورم نشد که تهیهکننده و کنسرتگذاری در ایران بر روی خواننده افغانستانی سرمایهگذاری کند با این حال به همراه عرفان مبینی به جلسهای با مهدی طوفانی، تهیهکننده و مدیر برنامه کنونیمان رفتیم و بعد از برگزاری یکی، دو جلسه با ایشان تصمیم به همکاری با یکدیگر گرفتیم.
در دوران نخست حاکمیت طالبان در نیمه دوم دهه ۹۰ میلادی، آنها موسیقی را منع کرده بودند و تمام ابزار موسیقی را تخریب میکردند. در آن دوره، افغانستان به کشوری بدون ساز و سرود در سطح جهان بدل شده بود. اگر با اهالی موسیقی در افغانستان در ارتباط هستید، با توجه به تسلط طالبان از مرداد ۱۴۰۰ تاکنون بر این کشور، وضعیت هماکنون به چه صورت است؟
خاوری: در حال حاضر موسیقی به شکل کلی تعطیل است و پیشکسوتانمان، آنهایی که توانستهاند مهاجرت کردهاند و جوانانمان حتی به زندگی مخفیانه رو آوردهاند. این وضعیت در دیگر رشتههای هنری هم دیده میشود. مثلا در حوزه سینما، تماشاخانهای را در نزدیکی پل سرخ به یاد میآورم که سال ۲۰۱۹ نیز خودمان در آنجا برنامه اجرا کردیم و قطعا دیگر میزبان چنین برنامههایی نیست. طبق آخرین صحبتهایی که با دوستانم داشتهام هماکنون آنچه بیش از هر چیز دیده میشود شهری با روح مُرده است و شهروندانی که مثل مردگانی متحرک در غیاب هرگونه تفریح و سرگرمی و خوراک فرهنگی برای جوانان علاقهمند به فرهنگ و هنر، زندگی را از سر میگذرانند. وقتی «حق تحصیل» بهعنوان بدیهیترین حق شهروندان در همه کشورهای دنیا، برای دختران و زنان سرزمین من ممنوع است بدیهی است که حساب فرهنگوهنر مشخص باشد.
من گاهی اوقات، در لحظاتی که خسته و بریده از خود میپرسم چه میکنی؟، تنها پاسخی که پیدا میکنم این است که تو در لحظه حضور روی صحنه تنها یک خواننده نیستی که روی صحنه میخواند، تو پاسخگوی این سوال هستی که در چنین لحظاتی، بیرون از افغانستان برای فرهنگوهنر سرزمینت چه کردی؟ آیا صدای جوانان افغانستانی که هیچ راهی برای فعالیت در عرصه هنر در کشور برایشان فراهم نیست بودی؟ آیا تلاش کردی دست کم برای فعالیت در ایران، بهعنوان کشوری که به آن مهاجرت کردهاند دشواری کمتری را تحمل کنند؟ آیا دشواریها را به دوش کشیدی تا دیگر مهاجران افغانستانی ساکن ایران برای درخشیدن در این کشور با زحمت کمتری روبهرو شوند؟ درواقع تصور میکنم کاری که باید در زندگیام انجام دهم جز این نیست و امیدوارم آن روز برسد که مسئولینی که زمینه فعالیت را برای ما فراهم کردهاند، بدانند که مهاجران افغانستانی چیزهایی بیش از آنچه میبینید برای ارائه دارند.

مجتبی خاوری اشاره کرد که دیدهشدن استعدادش حاصل حضور در برنامه «ستاره افغان ۲۰۱۹» بود و اگر کابل سقوط نکرده بود به احتمال زیاد در همان شهر میماند، کارش را گسترش و شاگردهایی تعلیم میداد. درواقع میتوان گفت حضور او در «مرگ اشرف غنی»، به معنای حضور در نمایشی در مورد یکی از مقاطع تاریخ معاصر افعانستان است که مشخصا بر زندگی شخصی خودش نیز اثرگذار بوده است. میخواهم بدانم سقوط کابل در مرداد ۱۴۰۰ بر زندگی شخصی شما نیز، با وجود آن که ساکن ایران بودید، اثر گذاشت؟
محمدی: من تنها باری که به افعانستان رفتم سال ۱۳۹۷ برای کارهای پاسپورتم بود. خاطرم هست در بدو ورود به هرات، احساس هویت و تعلقی را که با وجود تولد در ایران نتوانسته بودم تمام و کمال حس کنم، در هرات پیدا کردم. بعد از دو هفته اقامت در هرات اما احساس کردم دلم به شدت برای ایران تنگ شده است و با این که میتوانستم مدت بیشتری در هرات بمانم ترجیح دادم به ایران برگردم. من اگرچه تا پیش از ورود به دانشگاه همچنان میان هویت ایرانی و هویت افغانستانی سرگردان بودم اما در نهایت پذیرفتم که هم اهل افغانستان هستم و هم اهل ایران. در هنگام «سقوط کابل» با وجود آن که کمسنوسال بودم، احساس کردم نیمی از هویتم از دست رفته است. مثلا خاطرم هست که خبر آمد دخترعموها و پسرعموهایم که برخی دانشجو بودند و برخی برای کنکور آماده میشدند، همهشان به سمت فرودگاه رفته بودند شاید آمریکاییها اجازه دهند سوار هواپیما شوند و از افغانستان بروند. یکی از دخترعموها و پسرعمویمهایم، خواهر و برادری هستند که آن زمان سه ماه را در پاکستان گذراندند و عملیات انتحاری در فرودگاه را به چشم دیدند اما در نهایت موفق نشدند پروازی برای رفتن پیدا کنند. دردناکترین اتفاق اما که از نزدیک شاهدش بودم شاید برای دخترعمهام رخ داد که با مصائب و مشکلات بسیار به ایران آمد و اینجا تشکیل خانواده داد و دو فرزند بسیار باهوش دارد. آنها بعد از جنگ ۱۲ روزه ناچار شدند ایران را ترک کنند و فرزندانش دیگر نمیتوانند درس بخوانند. من هر زمان دیالوگ «هیچکس، هیچوقت به ما پناه نداد» را میگویم به آن دو کودک فکر میکنم و بهشدت منقلب میشوم. شبی که مخاطبی، خانمی همسنوسال مادرها، بعد از اجرا دست مرا بوسید و گفت من تا به حال وطنم را ندیدهام و از تو ممنونم که مرا به وطن بردی احساس کردم هر چه تلاش میکردهام را باید صد برابر کنم تا اگر قرار است کسی حتی برای یک ساعت وطنش را تجربه کند این احساس را از من بگیرد.
۲۴۲۲۴۲

جدیدترین اخبار پربحث