خبرگزاری مهر، گروه استان ها- کوثر اشرافی: شنیدن قصه شیرین است، از همان بچگی همهمان دوست داشتیم برایمان قصه بگویند. حالا اما بزرگتر که شدهایم، پای قصههایی مینشینیم که راویشان زندگی خود مردم است. هر کس در این شهر داستانی دارد، هیچکدام شبیه دیگری نیست. اگر خوب دل بدهی و این داستانها را کنار هم بچینی، پازلی میشود به وسعت یک سرزمین؛ سرزمینی به نام ایران. یکی از همین قصهها، از آنِ «ناهید قبلهنما» است؛ مادری ۷۰ ساله از فومن که سن برایش فقط یک عدد است.
من در پویش جانفدا ثبتنام کردهام
پرچم بزرگ سه تکهای در دست داشت، آنقدر بزرگ که حاجخانم را در کنار پرچم اصلاً نمیشد دید. از دور سلامی کرد و گرم به جمع کوچک ما پیوست. با آن چهره خسته اما مصمم، حس کردم سالهاست همدیگر را میشناسیم و حالا بعد از مدت ها به دیدارمان آمده است.
هنوز کنار ما ننشسته بود که بدون مقدمه گفت: من در پویش جانفدا ثبتنام کردهام. تو رو خدا اگر برای کمک به جایی رفتید، من را هم با خودتان ببرید. هر کاری که باشد و از دستم بربیاید، میکنم. فقط بیخبرم نگذارید.

مچبند سفیدی دور دست راستش بسته بود که با خط قرمز رویش نوشته شده بود: «جانم فدای ایران». همان پرچم بزرگ، آن مچبند سفید و یک کفن سفید رنگ، تمام چیزهایی بود که این مادر در تمام تجمعاتی که شرکت کرده، همراه خود آورده است. ناهید قبلهنما، حدوداً ۷۰ ساله، اهل فومن. وقتی پای صحبتش نشستم، فهمیدم سن برای او فقط یک عدد است؛ عددی که طول زندگی پر فراز و نشیبش را نشان میدهد.
از هشت سال بدرقه شهدا تا پسری که دیر برگشت
ناهید خانم از روزهای جنگ میگوید. روزهایی که بیست و چند سال بیشتر نداشت. جنگی که عراق به پشتوانه آمریکا شروع کرد. خودش میگوید: هر جا جنگ باشد، پای آمریکای جنایتکار وسط است. حالا برای سومین بار در این معرکه ایستادهایم.
او مادر بود، مادر دو پسر. شاید نمیتوانست تفنگ به دست بگیرد، اما مادری کرد برای تمام پسرانی که به جبهه فرستاده میشدند. دعایش بدرقه راه رزمندگان اسلام بود. از آن روزها میگوید که هر روز در مسجد دور هم جمع میشدیم و کارمان بستهبندی لباس و خوراک برای رزمندهها بود. این بستهها را به بسیج فومن و بعد به جبههها ارسال میکردند.
اما قصه پسرانش را که میگوید، صدایش میلرزد. در گیرودار جنگ بودیم که پسرم موضوع رفتن به جبهه را پیش کشید. من جدی نمیگرفتم تا اینکه یک روز پشت یکی از همان وانتهایی که به منطقه میرفت، قایم شد و بدون خداحافظی رفت. دو ماه بعد برگشت، اما با یک پای مجروح.

سال ۶۵ بود که پسرش همزمان با شهید «حجت نظری» به جبهه اعزام شد. شهید حجت نظری، متولد ۱۳۴۰ در فومن، از اولین کسانی بود که پایگاه بسیج را در فومن ایجاد کرد و پس از سه بار مجروحیت، در اسفند ۶۵ به شهادت رسید. ناهید خانم روایت میکند: پسرم شهید نظری را پس از مجروحیت به درمانگاه رساند، اما خودش از راهی که رفته بود، دیگر برنگشت.
از آن هشت سال میگوید که هر روزشان شده بود بدرقه و تشییع شهدا. با یک مینیبوس، همراه با جمعیت زیادی به اطراف فومن میرفتند. ماسوله، کلرم، رودپیش… فرقی نداشت. همهجا پا به پای شهدا بودند. هشت سال، هر روز، بیوقفه.
«آقای جوان ما آمد» و توصیه به نسل امروز
برایمان از شنیدن خبر شهادت رهبـر گفت: آن روز یکی از بستگان دورمان تلفن کرد و این خبر را به من داد. دو دستی بر سرم زدم و هراسان از پلهها افتادم. تا یک هفته اصلاً باورم نمیشد. نه تا روزی که خبر انتخاب رهبر جدید را دادند.
گالری گوشیاش را باز میکند تا عکسهایش را نشانم بدهد. در بکگراند، عکس حضرت آقای جوان با لبخند دلنشینی ظاهر میشود. از شب قدری میگوید که رهبر جدید معرفی شد و چقدر خوشحال شده بود. همان شب گفته بود: «آقای جوان ما آمد.»

حالا از همان شب، پای ثابتش شده حضور در میدان شهرداری رشت، کنار مردم. با همان پرچم، همان مچبند و همان کفن سفید که همراه دارد. برایش فرقی نمیکند هوا گرم است یا سرد، باران میبارد یا نه. او آمده تا حس وطندوستیاش را که امروز «خالی نکردن خیابانها» معنا شده، به انجام برساند. از جان گذشته است و از جانشیرینی میگوید: اگر برای وطنم و برای رهبرم نباشد، این جان چه ارزشی دارد؟ چطور زندگی کنیم اگر اسلام را از ما بگیرند، وطن را بگیرند؟ هرکس ایران ـ یعنی وطنش را ـ دوست دارد و مسلمان است، نباید حتی برای یک لحظه میدان را خالی کند.
برای جوانترهای امروز هم حرف دارد: صبور باشید. برای حفظ انقلاب تلاش کنید. پشت هم باشید و هوای همدیگر را داشته باشید. این وطن مال ماست و همگی زیر سایه آن زندگی میکنیم. کاری نکنیم دشمنان و منافقها برای ما و کشورمان بزرگتری کنند.
قصه زندگی ناهید قبلهنما، قصه تمام مادرانی است که در این سرزمین، چون اموهب، شیرمردانی در دامن خود پروراندند. مردانی که امروز، چون حسین و یارانش، در برابر یزید زمان ایستادهاند و رجز میخوانند برابر ابرقدرتی که دیگر قدرتی ندارد. مادرانی که ثابت کردند «جانفدایی» یک پویش زودگذر نیست؛ یک سبک زندگی است تا آخرین نفس.

جدیدترین اخبار پربحث